گنج

شمارهٔ ۱۳۵

قافیه: وست۱۳ بیت
جا کرده میان جان من دوستچون مغز که کرده جای در پوست
گفتم به قد تو سرو ماندکی دلبر و دلفریب و دلجوست
بالای تو سرو ناز خواندمگفتم چو مهت عذار نیکوست
بر سرو کجا رخی است چون ماهبر ماه کجا هلال ابروست
نبود عجب ار بریخت خونمترک است و ستمگر است و بدخوست
عقلم به شکنجه کرد یاساای عشق بیا که وقت یرغوست
رد کرده به چهره زلف و خالتآتشکده قبله‌گاه هندوست
این معجزه زان دو لعل گویاستاین سحر از آن دو چشم جادوست
گه جان دهد و گهی کشد زاراین کشتن و زنده کردن از اوست
گفتم بر چشم زلف مشکینگفتا نه به چین مقام آهوست
ما راست دل خراب بغدادمژگان تو لشکر هلاکوست
آشفته دلم که کرده ناسورهمخوابهٔ زلفِ عنبرین‌بوست
آورد هجوم لشکر خصمبگریز دلا به حضرت دوست