شمارهٔ ۱۳۴
آمد زدرم خراب و سرمستشیشه بکف و پیاله در دست
زان فتنه که کرده بود برپاکردیم هزار سعی و ننشست
از منظر خوب ماهرویانحاشا که ره نظر توان بست
خون دل ما بخورد چشمتپرهیز کجا زمی کند مست
ای کوی مغان چه رفعتست اینکت عرش برین بخاک پستست
غیر از در پیر میفروشانحاشا که مرا در دگر هست
آن پیر طریقت و حقیقتکش شرع مبین بخانه بنشست
آشفته شوی بدوست ملحقوقتی که زخویشتن توان رست
از سلسله فارغ است فرداهر کس که بحلقه تو پیوست