گنج

شمارهٔ ۱۳۳

قافیه: انتونیست۱۵ بیت
مستی عشق به جز غمزهٔ چشمان تو نیستزآنکه این نشئه به جز در خُم مستان تو نیست
تا که سیخ مژه را تافته بر آتش روینیست یک دل که بر این آتش بریان تو نیست
لعل شیرین تو ساید نمکم بر دل ریششور عشاق جز از طعم نمکدان تو نیست
جادوی چشم رسن باز چه شد از خم زلفیوسفی نیست که در چاه زنخدان تو نیست
دردمندان تو را کار فتاده به طبیبدرد این قوم مگر قابل درمان تو نیست
باغبان سوی گلزار دگر رفت دلمچونکه آن گلبن نوخیز به بستان تو نیست
باز کن حلقه فتراک و سر ما بگذارزانکه گویم صنما لایق چوگان تو نیست
رخش نفس از سر میدان تعلق بجهانعرصه کون و مکان درخور جولان تو نیست
حیرت اینجاست که زلفین تو چون دیده خلقیکسر موی نمانده است که حیران تو نیست
آفتاب و مه و سیاره چو ما عریانندبلکه یک ذره نمانده است که عریان تو نیست
گرچه هر بذله شیرین به هوای لب تستهمچو من طوطی اندر شکرستان تو نیست
همه‌جا قصه از آن زلف پریشان گفتمتا نگویند که آشفته پریشان تو نیست
نام نامی تو عنوان کلام است مراگرچه هر خاتمه خارج عنوان تو نیست
طایف خیمه لیلی نبود جز مجنونکعبه ما به جز از طوف بیابان تو نیست
ای شه مرکز وحدت علی عمرانیکه دوصد موسی عمران چو سلمان تو نیست