شمارهٔ ۴۰۵
روزگاریست که افلاک به کین میگذردکار عشاق به دور تو چنین میگذرد
چند گویی که مه از بام فلک میتابدبنگر آن ماه که بر سطح زمین میگذرد
خویش را مشتری از بام سپهر اندازدبا چنین جلوه گر آن زهرهجبین میگذرد
آهوی چشم تو چون دید به چین خم زلفاز سر نافه مشک آهوی چین میگذرد
کیست آن شعله جواله که بر برق نشستکه تف شعلهاش از خانه زین میگذرد
خط به گرد لب تو فتوی خونم بنوشتکار شاهان همه از خط و نگین میگذرد
مه و خورشید کشیده به دم از اژدر زلفمعجزه میکند و سحر مبین میگذرد
هرکه بر کفر سر زلف تو ایمان آوردآری آشفتهصفت از دل و دین میگذرد
هرکه دادند رهش بر در میخانه عشقهمچو آدم ز سر خلد برین میگذرد
جا بکریاس نجف گر بدهندش ز شرفاز سر رتبه خود روح امین میگذرد
پیر کنعان من و تو هر دو پسر گم کردیمبه تو یارب چه گذشته به من این میگذرد