شمارهٔ ۴۰۴
تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بودتا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود
تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمارفتنه هر چند که به باشد گر خفته بود
چهره بنمای در آئینه ام ای شاهد غیبزآنکه مرآت دل از زنگ هوس رفته بود
گفتم این شوخی و آئین ظرافت بگزارگفت خوش باش که معشوق تو آلفته بود
مطرب از بهر خدا راست بزن پرده وصلسخنی گوی از این قصه که نشنفته بود
گفته بودم که بگویم ببرت شوخ فراقپیش چشمان تو هر راز نهان گفته بود
در سویدای دلم نیست بجز سر جنونتا که سودای تو اندر سر آشفته بود