گنج

شمارهٔ ۴۰۳

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ینمیگذرد۱۰ بیت
مستان تو از جام ازل باده خورانندتا صبح ابد از دو جهان بیخبرانند
در راه طلب سر بنهد طالب مقصودآنان که بنالند زپا نو سفرانند
زهاد پس از زهد بمیخانه گرایندیک عمر نشاید که بغفلت گذرانند
در باغ بیا تا که ببینی گل و بلبلاز شوق همه نعره زنان جامه درانند
شنعت نپسندند بزنجیری زلفتآنان که گرفتار باین بند گرانند
چوگان تو را کی سر گوی چو منی هستکافتاده چو گو در سم اسب تو سرانند
بگذر سوی بتخانه که گردند پشیمانقومی که بآن لعبت بیجان نگرانند
خفاش ندارد خبر از پرتو خورشیداین قوم ملامتگر ما بی بصرانند
آشفته بجز من که از آن شمع شدم دورپروانه ندیدیم که از بزم برانند
فرهاد تو شکر لبم ای خسرو خوباندر شهر اگرچه همه شیرین پسرانند