شمارهٔ ۴۰۲
زجانان ناگزیر است آنکه را در جسم جان باشدکه بی جانانه جان در تن چو جسمی بی روان باشد
بهر گنجیست لابد پاسبان ماری و زلفینتبود ماری که کارش پاس گنج شایگان باشد
توئی آن خسرو شیرین که با لعل شکرخندتجهان گر سربسر قندمکرر رایگان باشد
فروهل پرده از عارض که گل بر شاخ میبالدبچم تابنده بالات سرو بوستان باشد
بعهد یاریت دایه میان بربسته برمهدمهمان عهدم بپایان لحد اندر میان باشد
بمهر مهر تو گنج ازل در سینه بنهفتمگرم از قهر میرانی که مهر من همان باشد
مرا مغبچه ی ساقی بکوی میفروشان بساگر گویند حوری در بهشت جاودان باشد
ستاده جان بکف یعقوب با شوق و شعف در رهمگر پیراهن یوسف میان کاروان باشد
بسوزانند چون شمعم اگر آشفته سر تا پابگویم شرح عشقش تا که در کامم زبان باشد
کدامین عشق حیدر نور سرمد مظهر واجبکه در کریاس او یک پرده هفتم آسمان باشد