شمارهٔ ۸۳۰
چنان بطره لیلای خویش مفتونمکه در فنون جنون اوستاد مجنونم
زپرده های دورن ای مژه چه میجوئیکه غنچه وش نبود غیر قطره خونم
بیار زآن می گلرنگ ساقی مجلسکه کام تلخ بود عمرها زافیونم
چه احتیاج باین نه سرادق نیلیکه خیمه هاست بسی بر فراز گردونم
مرا که یار بکامست و می بجام امشبچه شکرها که بگویم ز بخت میگونم