شمارهٔ ۸۳۱
منکه در دشت جنون پیشرو مجنونمشاید ار لیلی ایام شود مفتونم
یار لب بر لب من دارد و مست از می غیرخون بدل جان بلب از آن دو لب میگونم
غرقه بحر خودی شد تن من نوح کجاستتا از این ورطه مگر رخت کشد بیرونم
شایدم کس نستاند زگرو تا صف حشرمنکه خود در عوض خرقه بمی مرهونم
گفتم ای عشق گرامی ملکی یا انسانگفت از دایره کون و مکان بیرونم
چنگ بر دامن حیدر زده آشفته بجدتا رهائی دهد از منت دهر دونم