گنج

شمارهٔ ۷۰۴

قافیه: ویم۹ بیت
گردر میکده شهر به بستند چه غمسایه تاک مباد از سر میخواران کم
مکن ای پیر خرابات زمن جام دریغکه بیک جام تو مستغنیم از کشور جم
تا بخلوتگه انسیم بکوری رقیبپاسبان گو بکند در برخم مستحکم ‏
ابر گریان شده چون دیده مجنون در دشتتا مگر لیلی گل چهره نماید زحشم
نای بلبل بنوا آمده از مقدم گلواعظ هرزه درا گو بنهد دم بر دم
کشتی اندر شط می افکن و حکمت مفروشتا زمی حل کنمت قاعده جز رواصم
گشت گلشن خوش و می بیغش و ساقی مهوشلاجرم باده خمار آورد و شادی غم
روی سوی میکده کن و زدردونان بگذرکه بود خاک در پیر مغان کان کرم
زلف دلدار بکف داری و لب بر لب جامامشب آشفته شکایت مکن از بخت دژم