گنج

شمارهٔ ۷۰۵

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: یندارم۱۴ بیت
یاد باد آنکه گلستان پر از گل بودمزیب دامان و کنار از گل و سنبل بودم
جلوه گر تازه گلی هر طرفی زینت باغمن نواسنج در آن باغ چو بلبل بودم
گاه بر گوش و دلم حلقه زگیسو میکردگاه درکش مکش طره و کاکل بودم
گاه از گریه مینا زدمی خنده چو جامگاه خاموش چو خم گاه بغلغل بودم
زیر زلفش گاه رخسار و لبش میخانهاندر آن حلقه فراغت زگل مل بودم
گاهی از لعل لبی باده خلر در جامگاهی از چهره بتی بس گل کابل بودم
گاه زافسونگری غمزه بخوابم میکردسرخوش از وصل و گهی مست تغافل بودم
گیسویش داد کمندم بکف ابروش کماناز کمند و زکمان رستم زابل بودم
خواست تا بار سفر بندد و از ذوق وصالصبر میکردم و امکان تحمل بودم
آتشی بود برافروخته گرچه عشقشچون خلیلش همه در باغ توکل بودم
از پی رفتن اغیار و پی خفتن یارگاه تعجیل و بگه گاه تعلل بودم
گه چو خالش شدم آشفته بر آتش ساکنگاه در حلقه زلفش بتزلزل بودم
گرچه بد سلسله زلف بتان زنارملیک بر دست خدا دست توسل بودم
شافع حشر علی قاسم نیران و نعیمکه ولایش بصف محشر چون پل بودم