گنج

شمارهٔ ۷۰۶

قافیه: یندارم۷ بیت
عهد کردم که بجز حرف غم عشق نگویمیا رهی جز طلبت با قدم صدق نپویم
هر چه جز نقش تو زآئینه خاطر بزدایمهر چه جز یاد تو از لوح دل و دیده بشویم
باده بر پاک دلان صلا خسرو دورانبگذر ای محتسب و سنگ میکفن بسبویم
از غم عارض جان پرورت از ناله چو نالمبی خم زلف دلاویز تو از مویه چو مویم
گفته بودی که گلو تر کنمت زآب بلارکتیغ برکش که رسیده زعطش جان بگلویم
تا که دور است زچشمان تو آن سرو چمانمچه تمتع که بود سرو چمن بر لب جویم
بشب هجر بخوانم همه جا قصه از آن موتا همه خلق بدانند که آشفته اویم