شمارهٔ ۴۳۲
سفری چون سفر عشق خطرناک نبودکاتشین بوده ره از آب نه از خاک نبود
کرد چون عاشق سالک بدر عشق طوافپست تر پایه ی از طارم افلاک نبود
کودکی داشت کمندی و شکاری میکردیک سرش نیست که آویزه فتراک نبود
بس سکندر که بظلمات لب تشنه نمردهیچ دارا نه که در پهلوی او چاک نبود
غیر آب در میخانه که اصل طرب استدر همه کون و مکان آب طربناک نبود
نتوانست مژه منع کند سیل سرشکبستن طوفان اندر خور خاشاک نبود
دوش بی نوش لبت صحبت اغیارم کشتلاجرم زهر اثر کرد چو تریاک نبود
گر نبودی زازل حسن کجا بودی عشقاز کجا بود می صاف اگر تاک نبود
شادمان هیچ ندیدیم که باشد ببهشتگر دلی از الم عشق تو غمناک نبود
آتشین آه مرا سوخته بودی چونشمعدر شب هجر تو گر دیده نمناک نبود
گر نبودی علی آن دست خدائی بجهاناثر از دین نبی صاحب لولاک نبود
آب روی من آشفته زخاک نجفستکه مرا سجده گهی غیر بر آن خاک نبود
دل بسی غوص گهر کرد ببحرین وجودگوهری چون گهر آل نبی پاک نبود
عقل ادراک هویت نکند خامش باشآن همان است که در حیز ادراک نبود