گنج

شمارهٔ ۱۰۰۵

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اه۸ بیت
بمسجد رخنه ای بگشای ای زاهد زمیخانهکه از نورش کنی چون طور روشن صحن کاشانه
در آن موقف که ساقی ساغر توحید میبخشدتوهم جامی بزن کز خویش خواهی گشت بیگانه
زبان عقل و سود عشق بر مستان بود واضحتو هم بهر زیان و سود عاقل باش و فرزانه
زهی بزمی که روشن گشته از نور مه ساقیکه شمع خاوری در پیش شمع اوست پروانه
بود تا سر سودای بتان اندر سویدایمبگوش من نخواهد رفت ناصح پند دانانه
بیا از خانقه بیرون بهل افسانه و افسونکه جز پیر مغان دیگر ندیدم مرد و مردانه
بخم بنشین چو می تا صاف گردد درد عقل توفلاطون کسب حکمت کرد از مستان دیوانه
به جز شور علی آشفته نبود در دماغ منمرا از کاسه سر عشق تا بگشود دندانه