شمارهٔ ۳۳۴
چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شدزدم سردی حدیث اشتیاقت در دهان گم شد
نمیدانم اسیر زلف شد یا کشته غمزههمیدانم که مرغ دل ز سینه پرزنان گم شد
ز اشک و آه یعقوب و زلیخا اندرین وادیدر ابر تیره و باران بشیر و کاروان گم شد
مرا شد پای فرسوده تویی ای کعبه آسودهترحم کن که بس ممل درین ریگ روان گم شد
هما خواندم تو را ای عشق وزان بر تو تو را منزلکه اندر جستجویت طایر وهم و گمان گم شد
بگفتم در میان آرم مگر موی میانش رابگفتا رو که بس فکر دقیقم در میان گم شد
چه خاصیت بود در غمزه جادوی چشمانتکه تیرش تارها شد از کمان اندر نشان گم شد
تو را من ای بلابالا سراپا فتنه میدانمکه در دوران چشمت فتنه آخر زمان گم شد
ببر نامش تو در خیل سگان خویش ای مولاکه از گمنامی آشفته میان همرهان گم شد
تویی شاهنشه امکان به ظاهر خفتهای در طوسوجودت گوهری یکتا که در این خاکدان گم شد