گنج

شمارهٔ ۱۹۱

قافیه: ابداشت۸ بیت
سنبل بوستان ز زلف تو سحرگه تاب داشتنرگس مسکین ز شرم چشم مستت خواب داشت
گل چو لیلا برکشیده از رخ زیبا نقابابر همچون چشم مجنون در مزه سیلاب داشت
عقل را سودای شاهی بود بر سر ناگهانکوس عشقت شهربند عقل در طبطاب داشت
شیخ کو تا گیردش غافل که چشم مست تومست بود و شب همه شب تکیه بر محراب داشت
گفتیم تقوی نگه دار ار چه عاشق گشته‌ایعشق آتش بود و تقوی حالت سیماب داشت
بود لعلت در تبسم باز بردی نام غیردر میان تنک شکر از چه زهر ناب داشت
بحر وحدت برنتابد گوهری چون مرتضیشهر امکان با وجودش کی ندانم تاب داشت
دوش در کویش سگ خویشم همی‌خواند از کرمحبذا آشفته کز لطفش بسی القاب داشت