شمارهٔ ۶۷۸
همچو یعقوب ز نو مصلحتی ساختهامتازه نرد نظری با پسری باختهام
به هواداری آن طرفه غزال چینیدام در رهگذر آهویی انداختهام
تا چه آید به من آخر ز هوسناکی دلکه به گل بلبل و بر سرو سهی فاختهام
گر بتازد به سرم لشکری از جا نرومتا علم بر سر میدان تو افراختهام
گفتم ابرو به رخت یا که کمانیست به خمگفت نه تیغ که بر مهر و به مَهْ آختهام
تا که نقش علی آشفته به دل صورت بستخانه زاغیار به صد جَهْدْ بپرداختهام