شمارهٔ ۶۷۹
بصد امید سوی کوی دلستان رفتمگرفته دل بکف و بهر امتحان رفتم
مباد آنکه سگش را زمن برنجاندبکوی او زرقیبان شبی نهان رفتم
گرچه خار مغیلان براه بادیه بودبشوق کعبه چوبر فرش پرنیان رفتم
شدم بجلد سگانش که پاسبان نشناختگهی چو خواب بچشمان پاسبان رفتم
ببوی آنکه خورم تیر کاری از نگهشگشوده سینه سوی ترک شخ کمان رفتم
زدار طعن رقیب یهودوش رستمکنون چو روح مجرد بر آسمان رفتم
شمیم پیرهن یوسف آمدم بمشاماگر چو گرد بدنبال کاروان رفتم
بکوی باده فروش است گوئی آب خضرکه پیر آمدم آنجا ولی جوان رفتم
زشوق حلقه چوگان زلفش آشفتهبسر چو گوی از آن کو از آن روان رفتم
زشوق روی علی در زمان وجد و سماعچنان برون شدم از خود که از میان رفتم