شمارهٔ ۶۸۰
نه همین عشق تو آمد پی تسخیر دلمکه بود مهر تو آمیخته در آب و گلم
جان طلب میکند آن شوخ زن بهر نثارنیم جانیست مرا در کف و زین هم خجلم
وعده قتلم بمن داد رقیبانرا کشتبارها هست بدل زآن بت پیمان گسلم
خون من چیست که آید بقلم در صف حشرکه زناقابلی خویش بسی منفعلم
خرقه و سبحه و سجاده بمیخانه برمتا کند پیر خرابات زعصیان بهلم
لاجرم ابر سیه گردد و طوفان آرداشک و آهی که برآمیخت به هم متصلم
نروم جانت سینا پی دیدار که دوشکرد نور علی آشفته تجلی به دلم