شمارهٔ ۱۰۳۳
مرا کز عشق تو در هر سخن صد داستان بستهغمت مرغ شکر گفتار نطقم را زبان بسته
شتربان را بگو تا محمل لیلی بخواباندکه امشب اشک مجنون راه را بر کاروان بسته
زکعبه لاف زد زاهد کز اینجا کار بگشایددر میخانه را بر امتحان پیر مغان بسته
کس از طعن حسود ایدل نخواهد رست در عالماگر چه خویش را عیسی صفت بر آسمان بسته
قدش را سرو بن گفتم خرد گفتا خطا گفتیکجا بر سرو بستان مهر و مه را باغبان بسته
دل بیمار را جستم دوا بگشود لب گفتالب نوشین من اینک شکر بر ناردان بسته
ندانم آن حریر اندام را دل چیست اندر برهمی دانم که سنگ خاره را در پرنیان بسته
ندانم ترک چشمت با کدامین خیل میتازدکه پیوسته کمند زلف بر چاچی کمان بسته
حذر از کشتزار خود بکن دهقان در این وادیکه مرغی زآشیانه راه بر برق یمان بسته
ببار ای آسمان چندانکه خواهی فتنه در عالمندیدی خویش را آشفته بر دارالامان بسته
در میخانه رحمت نجف آن مضجع حیدرکه خود را بر مکانش از شرافت لامکان بسته