شمارهٔ ۵۱۰
ابر صفت همی کنم خنده و گریه کار خودخنده زنم بکار او گریه کنم بکار خود
عمر در از صرف شد بر سر زلف مهوشانکردم از این خیال کج تیره روزگار خود
حال تباه شد مرا نامه سیاه شد مراهم مگرم مدد کند دیده اشکبار خود
خوشه ای از کرم دهد صاحب خرمنی مگر من که بباد داده ام حاصل کشتزار خود
باغ و بهار دیگران تا چه ثمر دهد مراوقف سموم کرده ام این همه نوبهار خود
چون نبود عمل مرا خیز و مهل کسل مراساقی میکشان بده باده خوشگوار خود
یکدمم از نظر نشد طره و چهره بتانصرف باین و ان کنم لیل خود و نهار خود
هر که بطرف گلشنی گرم حدیث با گلیترک مکن خدایرا صحبت گلعذار خود
تا که بدامن آوری دلبر سرو قامتیزاشک روان بساز جود امن وهم کنار خود
ای تو ولی محترم مرحمتی که از کرمتا من خاکی آورم بر در تو غبار خود
آشفته روسیه منم عاصی پرگنه منممدح علی نموده ام مایه اعتبار خود