شمارهٔ ۵۰۹
طرب آن نیست که ایام بهاری برسدعیش آن است که پیغام نگاری برسد
دل سودازده از سینه به زلفت پیوستچون غریبی که ز غربت به دیاری برسد
آه من میگذرد باخبر ای خرمنِ حُسنهان مبادت که از این برق شراری برسد
عشق پیلافکن و رخ تافتن از وی صَعب استمات ماندیم مگر شاهسواری برسد
طالب آب بقا راه به مقصد نبردکه نه خضرش به سر راهگذاری برسد
هر که حق گفت نه از اهل حقیقت شمرشتا نه منصور صفت بر سرِ داری برسد
نوح گر بگذرد از ساحل بحر غم عشقکی تواند که ز بحرش به کناری برسد
مگذر بر من خاکی ز ترحم ای ترکچون به دامان تو ترسم که غباری برسد
نقد شد زراندود تو ای صوفی شهرآه از آن روز که نقدت به عیاری برسد
آنچنان است که آید اجل بیماریشیخ شهر ار به سر بادهگساری برسد
حالت طایف کعبه چه بود بر در دیرحال گمگشتهرهی کاو به حصاری برسد
روز هجران مرا روی تو تابد زآن سانکه شب گور مرا شمع مزاری برسد
تویی آن نور هدایت علی و مظهر حقکه کند نور شعاعت چو به ناری برسد
کی هراسان شوم از حول نکیرین به قبرگر به سروقت من آشفته یاری برسد