شمارهٔ ۲۶۸
این فتنه که چشم تو برانگیختبس خون که زمردمان فروریخت
چون شمع زبسکه سوختم دوشپروانه بدامنم در آویخت
تا زلف تو شد کمند دلهازنار برید و سبحه بگسیخت
پرویزن چرخ در فراقتبس خاک بفرق عاشقان بیخت
نام تو شنیدم از لب غیراین زهر که با شکر در آمیخت
تا مرغ دلم گرفت بالیدر زلف تو طرح آشیان ریخت
ای شیر خدا زسطوت هجرآشفته بدرگه تو بگریخت