گنج

شمارهٔ ۱۰۳۸

تو که در چشم چنین غمزه کافر داریدین اسلام توانی زمیان برداری
سجده آرند به تو شیخ و برهمن با همکه دو محراب به بتخانه آذر داری
حاجیان گرد حرم صف زده کاین خانه تستتو مگر جز دل ما خانه دیگر داری
گاه از چهره کنی آتش نمرود عیانگاه گلزار خلیل و لب کوثر داری
بار ده تا گذرد در خم زلف تو نسیمخواهی ار ساعت گلزار معطر داری
چون بریزد زمژه خون دلم در مژگانبر رگ مردم چشمم همه نشتر داری
هندوان بت نپرستند بفرخار دیگراین ملاحت که توای لعبت کشمر داری
کشتگانت بقیامت چو بمحشر آینداز پس حشر تو خود محشردیگر داری
نبری نام رقیبان زتغافل بر لبزهر آمیخته با قند مکرر داری
شاید ار شیردلان صید کمند تو شوندتا بکف تیغ کج شاه مظفر داری
ابروی تست که بر ما کشیده شمشیرتو که از مشک ختن جوشن مغفر داری
نصرت دولت و دین مالک ملک جمشیدکه ز خاک درش آشفته تو افسر داری