گنج

شمارهٔ ۱۰۳۹

بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردیآیت حسن و صباحت همه تفسیر نکردی
کور شد ای مه کنعان زغمت دیده یعقوبرحمی ای تازه جوان بر پدر پیر نکردی
قاصدا نام مرا بردی و غمگین شده یارمخوب شد شرح غمم را همه تقریر نکردی
تا کمان ابروی تو کرده به زه تیر نظر رانیست صیدی که در این ناحیه نخجیر نکردی
کی تو نقاش توانی که کشی نقش نگارمتو که هیچ آن دهن شیرین تصویر نکردی
گر نه ای آهوی مشکین نظر شیر شکاریاز چه مرغ دل مسکین هدف تیر نکردی
می کهنه ببرد اندوه دیرینه حکیماداروی دفع غم اینست تو تدبیر نکردی
مستی ای نرگس جادو که زدی تکیه بر ابرومست می تا نشدی تکیه بشمشیر نکردی
ایکه هست از نظر لطف تو آبادی عالمدل ویرانه ما را زچه تعمیر نکردی
تا که افتاده بکف سبحه ات ای زاهد خودبیننیست یکتن که باو حیله و تزویر نکردی
خوش اثر کرد سر زلف تو زنجیر جنون شدخواب آشفته ما را که تو تعبیر نکردی