شمارهٔ ۱۰۳۷
نیست یعقوب را چو تو پسریورنه با یوسفش نبود سری
اینکه در راه عشق نوسفریتو زپا نالی و مراست سری
این جمال و کمال و خلق نکوملکی یا که حور یا بشری
شمع پروانه را بسوخت چنانکز وجودش بجا نماند اثری
به تو مستغرقم چنان ایشوخکه ندارم زخویشتن خبری
من نظر از تو برنمیگیرمگر تو بر من نمیکنی نظری
آنکه چون برق میرود زنظرریخت در آشیان ما شرری
میتوان کردنش به تو نسبتکله بندد زمشگ گر قمری
از شب هجر روز محشر راکرد ایزد حدیث مختصری
گفتمش رو مپوش آشفتهگفت با آینه تو بی بصری