شمارهٔ ۱۰۸۶
به بانگ بربط و چنگ و چغانه و دف و نیاگر شراب ننوشی کجا خوری می و کی
نوای عشق زهر بند بند من برخاستچه حرف بود که نائی دمید دم درنی
هزار جان بدعا خواهم از خدا هر شبکه تا نثار بپایت کنیم پی در پی
هزار معدن یاقوت پرورد بصدفگر از گلوی صراحی چکد بعمان می
اگر بساط نشاطت زعشق در دل هستچه غم اگر بجهان شد بساط عمرت طی
سحر بمیکده پیر مغان صلا در دادکه هر که باده نخورد بمرد وای بوی
مخوان تو قصه زجمشید و کی شراب بیارچو هست جام جمت گو مباش ملکت کی
شرابخانه مهر علی ولی ازلکه هردو کون بود بی وجود اولاشی
بریز باده تو ساقی بجام آشفتهکه هر که خورد زآب خضر بماند حی