گنج

شمارهٔ ۲۲۴

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: وست۱۲ بیت
محکی در میان دشمن و دوستنیست جز دل ازو بجو که نکوست
دل چو آئینه کن ززنگ بریتا ببینی خلاف دشمن و دوست
عیب خود را زدشمنان بشنوکه خطای تو دوست دارد دوست
دل احباب بسته بر موئی استنگسلی رشته را که آن یکموست
غنچه از یک تبسم اندر باغفاش کرد آنچه را زتو بر توست
مهر اگر سر بمهر داری بهتا ندانند یار این یا اوست
عاشقان برد بار و نرم و سلیمنازنین تند و سرکش و بدخوست
روی این طایفه زآینه استدل ایشان زسنگ و آهن روست
لیک گر تو چو نافه پوشی عشقمشک سازد عیان که در او بوست
هر که آهو گرفته بر عشاقبیخبر زان دو آهوی جادوست
هر که آشفته چشم بر سوئیدل ما زین و آن همه یکسوست
دل و جان را مجوی جز به نجفکه مقیم و مجاور آن کوست