گنج

شمارهٔ ۲۲۳

قافیه: رتاست۱۱ بیت
دریغ و درد که جان را سر مهاجرت استقمر ببر مه ما را سر مسافرت است
مرا نه جاه و نه مالی بود نه فضل و کمالبود زعشق گرم بر جهان مفاخرت است
تو را رقیب بود دررکیب و وه که مرابجان و دل زفراق و حسد مصادرت است
تمام حیرت از آمیزش رقیبم و توکه دیو را به پری از کجا معاشرت است
شراب نقد گرفت این و کوثر آن نسیهمیان زاهد و دردی کش این مشاجرت است
زاشتیاق تو من زنده ام چو خضر بآبچرا تورا زمن خسته دل مسافرت است
نه هر کسی است بکس در زمانه مستظهربحسن روی تو عشق مرا مظاهرت است
رقیب وصل تو میجست و من رضای تو رامیان بوالهوس و عاشق این مغایرت است
بذکر اهل دل و در مذاکره طلاببیاد عشق تو آشفته را مذاکرت است
نوای راست بخوان مطرب از مدیح علیکه از نوای دگر طبع را مزاجرت است
کبوتر حرمم لیک عازم سفرمبه آستان تو جان را سر مجاورت است