شمارهٔ ۲۲۲
ساقی قدحی در ده از باده انگورتمگذار بدرد سر میخوراه و مخمورت
ای بلبل خوش الحان برخیز و نوا سرکنکز پرده برون آمد آن نوگل مستورت
عذری بطلب از شیخ وزتوبه بکن توبهکز عفو کریمانه حق داشته معذورت
در طارم مینائی در کاخ مسیحائیمطرب بفکن غوغا از ناله طنبورت
گو از ستم خسرو بر سر رودش تیشهفرهاد کجا از سر شیرین بنهد شورت
فسق من و زهد تو در پرده پندار استزاهد عمل مجهول دارد زچه مغرورت
دشمن شود ار عالم ما و در میخانهخواند از سگ خویشت دوست عار است زمغفورت
ساقی چ زدر آمد با ساغر پر از میمه تابد و هم خورشید اندر شب دیجورت
بر کوری دشمن هی ساقی بقدح می کنهان عید رسید از پی کو ساغر بلورت
عیدی همه شاید خیز جانبخش و فرح انگیزگو شیخ که باطل شد آن آیت مسحورت
شد غاصب حق حق امشب بدرک ملحقمطرب بنواز از نو چنگ و نی و طنبورت
می نشئه مسروریست و زمد عیان دوریستآشفته تمتع گیرهان از می و منظورت
می عشق و علی ساقی باقی همه الحاقیمنظور چو شد حیدر هم نار شود نورت