شمارهٔ ۲۲۱
ای ترک گر آزردن دلهات خیالستآزردن عشاق زتیغ تو محالست
عشاق حیات ابد از تیغ تو دیدندبس کشتن این طایفه ایدوست محالست
گر قصد بود قتل منت روی بگردانچون موت و حیاتم بفراق است و وصالست
پا تا سر او چیست همه غشوه و ناز استسر تا قدمش چیست همه غنج و دلالست
حور است پری نه ملک و ماه فرشتهکز هر چه بوهم آید برتر بجمالست
حور و پری این رسم ندانند و بکویندیا کی ملک و ماه باین خوی و خصالست
گفتند حکیمان سخن از مسئله جزءاما زدهان تو نه یارای مقالست
رستم بگریزد زمصاف سپه عشقمسکین دل سودا زده ما به چه حالست
آشفته نورزی بجز از عشق نکویانهر دین که جزا نیست همه عین ضلالست
جز مدح علی هیچ نخوانی که حرامستجز مهر علی هیچ نورزی که نکالست