شمارهٔ ۲۲۰
زاهد که همی گفت می ناب حرام استمی خورد و بگفت آنکه حرام است کدام است
حوران بهشتی بجوار تو جواریستغلمان بسر کویت استاده غلام است
گر حکمتی آموخت زخم بود فلاطونور حشمت جمشید زیک پرتو جام است
عمریست که زلفین تو بر آتش رخسارمیسوزد و چون مینگری عنبر خام است
عنبر نستانم زکس ونافه نبویمبوی سر زلفین توام تا بمشام است
گر زاهد شهرست که از جام تو مستستگر آهوی وحشیست که در دام تو رام است
نقص است بمه نسبت آن روی که از ماههر روز شود ناقص وز دوست تمام است
بی تو نکنم عیش اگر باغ بهشت استمن با تو خورم باده اگر ماه صیام است
چشمان تو بر چهره جادوست ببابلدر زلف بناگوش تو شعرا که بشام است
فرهاد که جان داد زشوق لب شیرینجانبازی و ناکامی او غایت کام است
آشفته چه غم باشدش از هول قیامتآنرا که علی رهبر و مولی و امام است