شمارهٔ ۲۱۹
ای خوش آن عاشق بدنام که او نام نداشتکامجوی آنکه در این دیر سر کام نداشت
شور بلبل بگلستان نبود پنداریاز گل این باد سحرگاهی پیغام نداشت
شاهد خاص ازل رفت سوی پرده غیبزانکه بالجمله سر گفتگوی عام نداشت
عاشق سوخته را خواندم دیوان غزلجز تمنای وصالت سخن خام نداشت
مرغ دل پرزد و گردید اسیر خم زلفدانه خال بدید و خبر از دام نداشت
اول و آخر هر کار پدید است بدهرغیر عشقت که هم آغاز و هم انجام نداشت
از شب هجر تو نالم که ندارد سحریروز وصل تو بنازم که زپی شام نداشت
این بتان را که تو در کعبه دل جا دادیهیچ بتخانه بدین صورت اصنام نداشت
چون بیاراست صف رزم سپهد ار ازلچون علی پیش رو لشگر اسلام نداشت
شیعیانت همه مبرم که بکویت برسندهمچو آشفته در این کار کس ابرام نداشت
دوش با سر بدر دوست دویدم بطوافبا مژه رخنه نمودم که ره گام نداشت