شمارهٔ ۲۱۸
صیاد زد به تیرم و بالم شکست و رفتاز کثرت شکار به بندم نبست و رفت
با صد نیاز خواستم از وی نشستنیآمد به ناز بر سرم و برنشست و رفت
از عقل بس عقال نهادم به پای دلدستی نمود و رشتهٔ عقلم گسست و رفت
نزدیک بود زخم درون به شود که یارآمد به نوک تیر نظرباز خست و رفت
کردم جگر کباب وز خون درون شرابخورد آن شراب بامزه گردید مست و رفت
نقش بتان بشستم و شد جلوهگر بتیآشفته را نمود ز نو بتپرست و رفت
مشغول غیر بود که حیدر پدید شدآورد باز یاد ز عهد الست و رفت