شمارهٔ ۴۳۵
این قوم که غارتگر عقل و دل و دینندبیشک زنگه رهزن اصحاب یقینند
زلفین سیاهت رسن جادوی بابلچشمان چه بر آن چهره مگر سحر مبینند
ما را نبود تیر بجز آه سحرگاهبا سخت کمانان که مرا خوش بکمینند
در حلقه زهاد مرو نیک حذر کنزین راهزنانی که در این شهر امینند
زین سلسله درویش بیندیش تو شاهاهر چند که این طایفه خود راه نشینند
اندیشه نمایند کجا از خطر بحرقومی که طلبکار توای در ثمینند
گر خون من آشفته حلال است بخوبانمن نیز برآنم که بتان نیز بر اینند
ما و غم آن قوم که از پرتو واجبدارای مکانند و در این عرصه مکینند
آن سلسله کز خاتم و قائم بزمانهسلطان زمانند و خداوند زمینند