شمارهٔ ۴۹۱
نقاب از زلف مشکین چون به روی چون قمر بنددحجابی از شب تیره به روی روز بربندد
کند چنبر چو زلف عنبرین باده هلال آن مهتو گویی چنبری بر گردن شمس و قمر بندد
میان و موی او را فرق نتوانم ز باریکیمگر آن دم که بر قتلم ز روی کین کمر بندد
به شوق خرمنی کز برق گرد دشت میگرددمرا خرمن ز شوق سوختن ره بر شرر بندد
کشیده لشکری از خط زهر سو ترک چشم توکز این جادو به روی مردمان راه نظر بندد
خط سبزت عبث بر آن لب شیرین نپیوستهبلی طوطی زند پرتا که خود را بر شکر بندد
رخت خواندم گل کابل قدرت را سروی از کشمرکه نتواند کسی تشبیه زاین دو خوبتر بندد
گل کابل کجا آید میان انجمن خندانکمر کی در میان خلق سرو کاشمر بندد
به جز تو سجده بر رویی نمیآرم که چشمانمنظر از تو نمیگیرد که بر جای دگر بندد
تویی کعبه تویی قبله تویی مقصد ز بیت اللهخلیفه جز تو نبود حق که بر خیر البشر بندد
حدیث زلف او گفتم ز شعرم بوی خون آیدبلی در ناف آهو نافه از خون جگر بندد
گریزد در پناه حضرتت آشفته در محشردر آن معرض که آتش راه را بر خشک و تر بندد