گنج

شمارهٔ ۴۹۰

قافیه: ودمیرود۱۴ بیت
نفس وصل تو تمنا می‌کندپشه میل صید عنقا می‌کند
ساعد و سرپنجه‌ات رنگین ز خونبا گواهی چند حاشا می‌کند
هست لیلی را حشم در چشم و دلاز چه مجنون طوف صحرا می‌کند
شاهد مادر نگنجد در خیالجلوه در سلمی و لیلا می‌کند
هرکه را در سر های لؤلؤات ‏کی حذر از موج دریا می‌کند
آه گر با ماه رویت آن کندآنچه آهم با ثریا می‌کند
ناوک دلدوز ترک غمزه‌اترخنه‌ها در سنگ خارا می‌کند
گفتیم چشمم چه کرده با لبتآنچه اسکندر به دارا می‌کند
شاهدان در پرده شاهد باز و مستعاشق این‌ها بی‌محابا می‌کند
هرچه می‌پوشم حدیث عاشقیاشک و آهم باز رسوا می‌کند
گفت لب سوداییان عشق رااز دو عنابی مداوا می‌کند
لیک این سودایی آشفته راچاره زآن زلف چلیپا می‌کند
عکس حیدر دیده چون در آفتابپیش او سجده چو حربا می‌کند
کرده‌ای افشای سر منصوروارباش تا دارت مهیا می‌کند