گنج

شمارهٔ ۱۰۸۳

قافیه: ی۸ بیت
زلف حجاب چهره کن تا که جهان سیه کنیپرده بگیر تا که خون در دل مهر و مه کنی
چشم تو مست شد زمی لعل تو میفروش ویچند بشیخ و محتسب راز تو مشتبه کنی
رخت بمیکده ببر جامه بآب می بشوبر سر کار زاهدان عمر چرا تبه کنی
غبغب مهوشان بود تا کی منزل دلتیوسف مصر خویش را چند اسیر چه کنی
راه دراز و شب سیه آشفته رهنما بجوخضری و باید از کرم روی مرا بره کنی
عیب چه میکنی مرا کز پی او دوم بسراز پی کهربا شدی منع چرا به که کنی
چشم ازل توئی و ما در قدم تو پی سپرخاکم و کیمیا شوم گر تو بمن نگه کنی
پرتو نور سرمدی جای نشین احمدیخواه به میکده گذر خواه به خانقه کنی