شمارهٔ ۱۰۸۴
تو این نمک که به لعل شکرفشان داریبه خنده چاشنی خوان یک جهان داری
ز زهر خورده هجران مکن علاج دریغچرا که تو لبن و شهد در میان داری
تو را که سختتر از سنگ خاره باشد دلچه فایده که تنی رشک پرنیان داری
سزد که اهل حقیقت بدیع خوانندتاز این معانی رنگین که در بیان داری
تو را ز سرو بود امتیاز در رفتاربه ماه فرق زمین تا به آسمان داری
لب تو نقطه موهوم یک از سخنیهنوز اهل یقین را تو در گمان داری
نمانده مرغ دلی تا شکار غمزه کنیبرای که به کمان تیر امتحان داری
ز چین زلف به رخ تا فکندهای پردهز مشک تازه به خورشید سایبان داری
تو فتنهایّ و به تو فتنه زمان مفتوناز آن تو جلوهای در آخرالزمان داری
رهت به محمل لیلی چو نیست ای مجنونهمین بس است که راهی به ساربان داری
به سرو ناز چمان شایدت اگر بالیچمیدنی که تو ای شاخ ارغوان داری
چه غم ز فتنه آخر زمانت آشفتهکه تو پناه به خاک در مغان داری
ستوده درگه شاه نجف ولی ازلکز آن مکان شرف ایدل بلا مکان داری