گنج

شمارهٔ ۳۰

قافیه: ان۱۲ بیت
مدعی پنداشتی دور از در جانان مرادور شد تن لیک مانده پیش جانان جان مرا
با صبا هر صبحدم آیم به طوف کوی دوستچشم اگر داری بجو در خاک آن ایوان مرا
بشنوی گر هر سحر بانگ جرس از غافلههست با هر کاروانی ناله پنهان مرا
از پی در گر رود غواص اندر قعر بحرهست اندر خاک کوی دوست بحر و کان مرا
دیده طوفان می‌کند گر هرشب از موج سرشکنوح چون همره بود نبود غم از طوفان مرا
پیکرم سر تا قدم راه است زان تابنده نورگرچه چون خورشید بینی با تن عریان مرا
از حبیبم زخم به تا نوشدارو وز طبیبمن خوشم با درد نبود حاجت درمان مرا
نه بهشت جاودان خواهم نه غلمان و نه حورکرده روی و کوی او فارغ از این و آن مرا
گر به صورت دورم از طوس و در هشتم اماممهر او جا کرده چون جا در رگ و شریان مرا
مرغ روحم پرفشان دائم به گلزار رضاستگرچه منزلگه به شیراز است یا تهران مرا
از گدایان درش آشفته انعامم رسیدنیست بر جان منتی از حاتم و قاآن مرا
هم به جای نیکیش یارب جزای نیک دهزآن که قدرت نیست بر پاداش آن احسان مرا