شمارهٔ ۲۹
ای از شکنج زلف تو بر پای دل زنجیرهابگسسته تار طرهات عقد همه تدبیرها
در پیشهٔ عشق ار رسی بینی عجایبها بسیکآنجا به صید شیرها آموخته نخجیرها
زاهد بنه سبحه ز کف زنّار بربند از شعفکاین سبحهٔ صددانه شد دام همه تزویرها
جام می بیغش بکش تا قلب تو صافی شودکز خاک پاک میکده شد مایهٔ اکسیرها
ساقی ز یک خُم دادمی دیوانه و فرزانه رایک باده و از نشئهاش پیدا شده تغییرها
هم نرم شد سنگیندلش هم غیر رفت از محفلشآری ز آه نیمشب آید چنین تأثیرها
پیکان به جای استخوان اندر بدن دارم نهاناز بس از آن ابروکمان در سینه دارم تیرها
چشمت چو ترکان خُتَن خونخوار و مست و راهزنزابرو به قصد جان من دارد به کف شمشیرها
زنجیر اگر عاقل کند دیوانه را ای عاقلانآشفته شد دیوانهتر از حلقهٔ زنجیرها