گنج

شمارهٔ ۳۱

عشق بعقل بارها کرده کارزارها ‏کرده از او فرارها داده باو قرارها
عقل چو بختی اشتران عشق بر اوست ساربانبرده از او قطارها کره از او مهارها
در غم آن عقیق لب از دل و دیده روز و شبروید لاله زارها جوشد چشمه سارها
وه چه لب آن عقیقها و چه رخان شقیقهابرده از آن نگارها کرده از آن بهارها
چون رخ ماه پارها باغ پر از ستارهاچون قد گلعذارها سرو جویبارها