شمارهٔ ۷۱۳
از دیدنت همی نه ز خود بیخبر شدمکز برق جلوه تو سراپا شرر شدم
از سوزن تعلق خود پا به رشته امگیرم که چون مسیح بر افلاک بر شدم
هر جا کمان ابروی تو ناوکی گشادمن در برابرش به دل و جان سپر شدم
دیگر هوای باده کوثر نمیکنمکز نشئه شراب محبت خبر شدم
امشب مگر شمیم تو دارد صبا که منیعقوب وش به بوی پسر دیده ور شدم
دیدم که شمع نیز چو من جان سپرده بوددر خلوتت چو همره باد سحر شدم
از ساقی زمانه چه منت برم که منمملو چو خم باده ز خون جگر شدم
حاجی ز شوق کعبه نداند سر از قدمخرده مگیر کز سر کویت به سر شدم
آشفته خواست جمع کند طره نژنددارد گمان که از خم زلفش به در شدم