شمارهٔ ۹۱۰
حدیث عشق از مستان شنو ای دل نه هوشیارانکه هرگز خفته را نبود خبر از کار بیداران
زاشک و آه من اندر شب هجران حذر بایدکه خیزد لاجرم طوفان چو باشد باد با باران
نهد تسبیح و سجاده بگیرد ساغر بادهگذار زاهد افتد گر شبی در کوی خماران
در آن غوغا که بگشاید در میخانه رحمتبه محشر دم نیارد زد کس از جرم گنهکاران
گشاده نافه از زلف دو تا بهر کساد چینگشودی طره و بستی بتا بازار عطاران
بیا بیپرده در بازار مصر و چهرهای بنماپشیمان کن ز کار یوسف مصری خریداران
به صید بسته پر صیاد را باشد سر رحمتخوشا کنج قفس ای خوش بر احوال گرفتاران
دو چشم رهزنت دیدم به چین طرهات گفتمبه طراران شده سرحلقه از هر گوشه عیاران
نسوزد زآتش دوزخ محب مرتضی هرگزبلی زاهد همین باشد جزای نیککرداران
وفا از نیکوان دهر آشفته چه میجوییبجوی از حیدر آن سر حلقه خیل وفاداران