گنج

شمارهٔ ۹۰۹

ای حرف سر زلف تو سودای حریفاناین طرفه که دل میبری از دست ظریفان
چون باد خزان است و زان در چمن دهرکردیم عبث خدمت سرو و گل و ریحان
پیمانه کشم تازه کنم عهد بساقیبشکست اگر یار کهن شیشه پیمان
آشفته بجز زلف بتان جا نگرفتمشد عمر گرانمایه بسودای پریشان
در دست نماند است بجز باد مرا هیچناچار علی را بزنم دست بدامان