گنج

شمارهٔ ۲۰۵

قافیه: اربرفت۱۰ بیت
آدمی وار عیان گشت و پری وار برفتاز پسش جامه دران خلق بیکبار برفت
تا صبا نافه زچین سرو زلفش بگشودمشک خجلت زده در طبله عطار برفت
خواست تا منع زعشقم کند و حسن تو دیدعقل شد بیخود و زین واقعه از کار برفت
دید از لعل تو در ساغر مستان اثریشیخ پیمانه شکن از سر انکار برفت
بت بپنداشت که مسجود جهان خواهد بوددید آن جلوه و در پرده پندار برفت
لب چو ضحاک و سر زلف تو ماران بر دوشای بسا مغز خرد بر سر این مار برفت
زاهد و برهمنت زلف چلیپا دیدندسبحه تبدیل شد و رشته و زنار برفت
خون من ریخت و آزرده زکشتن نشدمتا بیازاردم آن شوخ دل آزار برفت
منم آن بلبل عاشق که بسازم برقیبتا نگویند که از سرزنش خار برفت
من پی حق بروم سوی نجف آشفتهموسی ار جانب سینا پی دیدار برفت