شمارهٔ ۲۰۶
حقا که ملامتگر روی تو ندیده استمعنی نشینده است و بصورت نگردیده است
پیغام که آورد سحر باد که از شوقدیوانه شده بلبل و گل جامه دریده است
ای حلقه بگوش خم زلفین تو خورشیدخط تو خط باطله بر ماه کشیده است
من سینه بناخن بشکافم بره عشقنشکافت که فرهاد حزین سنگ بریده است
فرهاد نخورده است بجز تیشه خون ریزخسرو سخن تلخ زشیرین نشنیده است
بی ناوک دلدوز تو دل در بر عشاقچون ماهی بی آب که در خاک طپیده است
از عشق ندیدیم بجز آتش سوزانکس از شجر طور جز این میوه نچیده است
نازم رخ بی مثل و نظیر تو که دیده جز در بر آئینه نظیر تو ندیده است
گو دم مزن از وجد و سماع و طرب و حالصوفی که زصهبای محبت نچشیده است
شرح غم زلف تو نگارد عجبی نیستاز خامه آشفته اگر مشک چکیده است
زاهد تو و محراب که عاشق بعبادتمحراب بجز آن خم ابرو نگزیده است
ما و رخ زیبای علی آنکه چو نقششنقاش ازل بر ورق کن نکشیده است