گنج

شمارهٔ ۱۲۴۹

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: نی۱۱ بیت
پرده ز رخ کشیدند گل‌های نوبهاریبیجا چرا عنادل دارند بیقراری؟
معشوق چون درآید جلوه‌کنان به بازارعاشق چرا بنالد از درد سوگواری؟
چون باد صبحدم را باشد ز تو پیامیشمع سحر نماید در پاش جانسپاری
لیلای لاله در دشت زد خیمه از سر نازمجنون ابر کرده آغاز اشکباری
طاووس‌وش چو روزی اندر خرام آئیبر خویشتن بخندند کبکان کوهساری
مسکین تو ست نرگس ز آن تاج دارد از زردر عشق تو کند فخر لاله ز داغداری
ای لعبت بهشتی در جنت ار خرامیغلمان، غلامت آید وز حوریان حواری
از زلف او حدیثی آشفته در قلم آرکاز رشک خون کنی باز تو نافه تتاری
بهبود کی پذیرد ناسور دل خدا رازلفت به مشکبیزی نافت به مشکباری
در بحر طبع الفت غوصی کن از سر شوقدر مدح شاهت ار هست میل گهر نثاری
حیدر شفیع محشر آئینه‌دار حیدرکو را نگفته مدحت غیر از جناب باری