شمارهٔ ۱۲۴۸
خادما شمع برافروز بنه منقل و میعنبر و عود بسوزان و مکن غفلت هی
مطربا پرده قانون بنوا راست بزنساقیا باده بدور آر و بده پی در پی
بخل مذموم بود خاصه که در بزم کرامکرمی تا نبرد نام کس از حاتم طی
مرغ هوهو زده ای مطرب عاشق برخیزنیمه ای رفت زشب چند تغافل هی هی
نام جم زنده بجام است بیاور ساقیتا بنوشیم بشادی روان جم و کی
چون خود از اصل جدا مانده بحالت نالدقصه درد جدائی که سرآید چون نی
در شب وصل سزا نیست شکایت زفراقدر بهاران نکند شکوه کس از سردی دی
داغ عشقست در آغاز بدل بنهادمکه در آخر زطبیبان بعلاج است الکی
خیز و شیئی اللهی از میکده کن ای درویشکه جهان با کرم پیر مغان شد لا شئی
پیر میخانه رحمت علی آشفته علیکه کشد هر که زجامش چو خضر ماند حی