شمارهٔ ۱۲۴۷
بر گل آن سنبل مشکین که فراز آوردینافه آهوی چین را به طراز آوردی
ماه و خورشید سر از چنبر حکمت نکشندتا کمندی به کف از زلف دراز آوردی
کعبه را بتکده کردی و مهابا نکنیکعبه را پیش بت آخر به نماز آوردی
ید و بیضا به کف اژدر موسی دادیاین چه سحر است که از شعبدهباز آوردی
راستی پرده عشاق مرا برد از رهزین نواها که به قانون تو به ساز آوردی
عجبی نیست کنم رو به عراق ار ز حجازدر عراقم چو عیان میر حجاز آوردی
دیگرت جانب کعبه چه نیاز است ای دلچون که بر خاک نجف رو به نیاز آوردی
از در خویش مران بنده درویش شهااز جهانش تو سوی خویش چو باز آوردی
مس آشفته به اکسیر محبت بگداختبزن اکسیر که چونش به گداز آوردی